به سردی رود فرات

 
قحطی انسانیت
نویسنده : مجید - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱
 

دهه شصت روزهایی بود که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود. سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود. صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای ۲۰ لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد، روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پوشیدن کفش ورزشی یک رویا بود. همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و صدام … اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد! همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا… و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم. مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود! متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پُز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است … ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراکز ادبی فرهنگی و هنری و … برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! … می شود کتابها نوشت… خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم. قحطی امروز قحطی انسانیت است؛ قحطى اخلاق است؛ قحطی همدلی؛ قحطى رأفت؛ قحطی عشق؛ که ما ایرانیان در این روزگار آن را به وضوح لمسش می کنیم …


 
 
برف و اتانول
نویسنده : مجید - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

برف تندی می بارد .کنار خیابان ایستاده ام . پیکانی فرتوت و زهوار در رفته جلوی پایم می ایستد و سوار می شوم . راننده پیرمردی است کم کم ، هفتاد ساله . صورت چروکی دارد که جاذبه با شقاوت تمام پوستش را پایین کشیده است . پلک هایی بزرگ که انگار به زور بالا نکهشان می دارد .ریش انبوه سفیدی دارد و کمربند ایمنی را روی شانه اش انداخته است .

 نگاهی به من می کند که : کجا میری؟ می گویم خانه یکی از دوستانم .همینطور که نگاهش به راه است می گوید :نمی مانند . از برهنگی کلامش پشتم می لرزد .به زور لبخندی می زنم و چیزی نمی گویم .

 دستش را می برد روی صندلی عقب و بطری یک لیتری نوشابه را بر میدارد . در بطری را که باز می کند بوی اتانول تمام ماشین را می گیرد .تعارفی می زند و نه می گویم .می گوید به سلامتی همه چیز . جرعه ای می خورد و در بطری را می بنند و زیر پایش می گذارد . می پرسم همیشه یک لیتر عرق همراهت هست . می خندد و با سر تصدیق می کند .

 می گوید : کار ما از صبح تا شب پرسه زدن در خیابان است . اگر سرم داغ نباشد توان این همه ترافیک و این مردم  را ندارم .نگاهش خسته است و یک جورهایی خودم را در او می بینم .

 سیگاری روشن می کند و پنجره را پایین می کشد . دستش را زیر باران می برد و بعد آرام می کشد روی صورت چروک خورده اش .ضبط ماشین را روشن می کند و صدای مرضیه از پنجره های ماشین بیرون می زند .

 به مقصدم می رسم و می پرسم چقدر می شود . می خندد و می گوید خودت ببین چقدر دوست داری یک پیرمرد هاف هافوی عرق خور را خوشحال کنی . دستم را در کیف پولم می کنم .نمی شمارم . هر چه هست را به او می دهم و قبل اینکه بخواهد بشمارد از ماشین بیرون می زنم .


 
 
دلتنگی مریضی....
نویسنده : مجید - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

دلم برا یه سرماخوردگی شدید خیلی تنگ شده، اونقدر دوست دارم الان جوری مریض بودم که حال باز کردن چشمامو نداشتم....
دوست داشتم الان اونقدر مریض بودم که از رخت خواب نمی تونستم بلند شم. شاید اون موقع یه ذره مغزم از این همه فکر بیخود می تونست استراحت کنه. اونقدر از این فکرها خسته شدم که راضیم مثل سگ مریض باشم و یه هفته مجبورشم بخوابم.

 . Bedava Lig Tv Izle 17 MART 2012 FENERBAHÇE - GALATASARAY Canlı lig tv izle




 
 
بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع…عشق آمد و گفت من بی سوادم
نویسنده : مجید - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
 

تا حالا فکر کردین خز ترین و جواد ترین ماشینی که بشه تصورش رو کرد باید چه ویژگیهایی داشته باشه؟البته من زیاد توی نخ ماشین و این چیزا نیستم و احتمالا شماها بهتر از من میتونین یه ماشین سوپر جواد رو توصیف کنین…اما ذهنیت من اینه…یه پیکان جوانان گوجه ای مدل ۵۶ با لاستیک پهن دور سفید که کمکهاش رو هم خوابونده باشن…این میشه بیس یک ماشین جواد…اما مهمترین قسمت زلم زیمبو ها یا همون تزئینات این ماشینه…اول که باید با خط درشت و سفید پشت صندوق عقبش چند تا شعر یا جمله قصار مکش مرگ ما از عارف فقید حاج جواد اصل ساوجبلاغی و یا شاعر بزرگ قاسم دره گوزی نوشته باشن…متن مورد نظر اگه شعره حتما باید از نظر وزن و قافیه توی آفساید باشه و اگه جمله قصاره باید حتما موضوعش یا رفاقت و دوستی باشه یا مادر…! (دقت کنید که جملات قصاری با مضمون یار و معشوق و یا نوشته هایی برای رفع چشم زخم مختص راننده های بیابون و ماشینهای سنگینه و یه جواد واقعی و آگاه هیچوقت از این مدل نوشته ها داخل شهر استفاده نمیکنه)
مثلا به این شعر دقت کنید:
“آخرش میام یه روزی حاجتمو ازت می گیرم…میام تو بین الحرمین برات میمیرم…”
و یا این جمله مختصر و مفید و بسیار گویا که می فرماید: “رفیق بی کلک مادر” و یا "خوش رکاب" !
به هر حال یه ماشین اینچنینی در اصل یه بیلبورد متحرکه که جهان بینی و مرام راننده ش رو باید بشه از روی نوشته هاش از ۵۰۰ متری به روشنی تشخیص داد…راننده های چنین ماشینهایی ذهنتیتشون اینه که مثلا یه روزی پشت چراغ قرمز که ایستادن و تو عالم خودشونن یه دفعه یکی تق تق بزنه به شیشه و وقتی شیشه رو میدن پایین ببینن که یه خانوم خوشگل و متشخص که در اصل راننده ی پرادوی پشت سری هست گریه کنان خودش رو از همون لای پنجره میندازه توی آغوششون و کاشف به عمل میاد که مثلا با خوندن یه شعر مثل این ” بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع…عشق آمد و گفت من بی سوادم! ” عاشق مرام و نکته بینی راننده شده…!
برای چنین ماشینهایی داشتن آرم بنز و یا بی ام دبلیو هم مفید واقع میشه و در اصل فلسفه این کار برمیگرده به اینکه طرف احتمال میده از اونجا که خیلی ماشین رو دستکاری کرده ممکنه یه عده فکر کنن طرف واقعا بنز یا بی ام دبیلو سواره…!
حالا دیگه نمیخوام وارد جزئیات بشم و از تیپ راننده که حتما باید یه لنگ قرمز دور گردنش باشه و کاپشن خلبانی و شلوار شیش جیب بپوشه و پشت مو گذاشته باشه و موهاش فرفری باشه و یا حمیرا گوش دادنش و یا تزئینات داخلی ماشینش چیزی بنویسم…


 
 
روبرویم ایستاده بود به چهار پا
نویسنده : مجید - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

از صبح کنار در ایستاده است . نه اینکه خودش بخواهد ،با طنابی کلفت به درختی بسته شده و انگار منتظر است . در نگاهش هیچ چیز نیست، خیلی آرام و با طمانینه دارد علف های کنار باغچه را می خورد . میروم مینشینم روبرویش و زل به چشمهایش می زنم . کمی نگاهم می کند و آنهم حسابم نمی کند .سرش را آرام پایین می برد و به علف ها مشغول می شود . راستش بهش حسودی می کنم .بی خیال از همه چیز و همه جا، اصلا برایش مهم نیست چرا صبح که بیدار شده است چهار دست و پایش در هوا بوده و عقب موتوری در سبدی بزرگ ،حتما به خودش آمده است .

هیچ تعجبی از سرعت و ازدحام ماشین ها نکرده است . حتما میدیده این فلزهای مکعبی بزرگ را که به سرعت از کنارش رد می شده اند .حتما چاله چوله های این شهر همیشه خاکستری را حس می کرده و بر عکس ما که فحش به شهرداری می دهیم نهایتش صدایی از گلویش بیرون می آمده و باز زل می زده به آسمان آبی و ابرها که به سرعت از برابرش رد می شدند . جدن گوسفند بودن سعادتی است ،چشم که باز می کنی جلویت علف میریزند و میخوری و میخوری و پروار می شوی. اصلا نمی فهمی چه بوده ای و چه هستی و برای چه اینهمه به تو محبت می کنند.نه عشقی نه درسی نه هیچ دغدغه و نگرانی ای در کار است ،فقط میخوری تا آماده سفر آخرتت بشوی .نه نگرانی مادر و پدری را داری که دارند لحظه لحظه پیر می شوند نه غم دلهایی که شکسته ای روی دوشت سنگینی می کنند و نه غم نان داری .تنها غمت علوفه است و جفتی برای تولید مثل که انسان های مهربان همه را برایت فراهم آورده اند.

دست آخر هم یک روز می آورندت و دم خانه ای مثل خانه همسایه ما می بندندت و خلاص .

 نیم ساعتی می شود روبرویش نشسته ام .کم کم اهالی خانه بیرون می آیند و مردی که اصلا به قصابها نمی خورد و ضعیف تر از آن است که حتی پشه ای را بکشد ،کاسه ای را پر آب می کند و جلوی دهان گوسفند می گیرد . طفلک با خوشحالی آب را می خورد و به خیالش که مثل هر روز قرار است علوفه اش را بدهند شروع به تکاپو می کند .مرد با دستی دو تا قند در دهانش می گذارد و نامرد نمی گذارد مخاط زبان ،شیرینی را حس کنند و کارد زنگ زده سیاهش را بیخ تا بیخ گلوی حیوان می کشد . خون است که می ریزد بیرون و  میان زمین و هوا شروع به لنگ جهاندن می کند .انگار برای رفتن از دنیا دارد می رقصد .کم کم چشمهایش ثابت می شود و قندها از لای دندان های بزرگش می افتد بیرون . من می مانم و خیابانی سرخ و همهمه صدای صلوات و گوسفندی که دیگر نیست .

 

لا اقل

سیراب تیغ را بر گلو می بیند

هر روز

هزار آرزوی تشنه را

در من سر می برند


 
 
← صفحه بعد