به سردی رود فرات

 
دلتنگی مریضی....
نویسنده : مجید - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

دلم برا یه سرماخوردگی شدید خیلی تنگ شده، اونقدر دوست دارم الان جوری مریض بودم که حال باز کردن چشمامو نداشتم....
دوست داشتم الان اونقدر مریض بودم که از رخت خواب نمی تونستم بلند شم. شاید اون موقع یه ذره مغزم از این همه فکر بیخود می تونست استراحت کنه. اونقدر از این فکرها خسته شدم که راضیم مثل سگ مریض باشم و یه هفته مجبورشم بخوابم.


 
 
بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع…عشق آمد و گفت من بی سوادم
نویسنده : مجید - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
 

تا حالا فکر کردین خز ترین و جواد ترین ماشینی که بشه تصورش رو کرد باید چه ویژگیهایی داشته باشه؟البته من زیاد توی نخ ماشین و این چیزا نیستم و احتمالا شماها بهتر از من میتونین یه ماشین سوپر جواد رو توصیف کنین…اما ذهنیت من اینه…یه پیکان جوانان گوجه ای مدل ۵۶ با لاستیک پهن دور سفید که کمکهاش رو هم خوابونده باشن…این میشه بیس یک ماشین جواد…اما مهمترین قسمت زلم زیمبو ها یا همون تزئینات این ماشینه…اول که باید با خط درشت و سفید پشت صندوق عقبش چند تا شعر یا جمله قصار مکش مرگ ما از عارف فقید حاج جواد اصل ساوجبلاغی و یا شاعر بزرگ قاسم دره گوزی نوشته باشن…متن مورد نظر اگه شعره حتما باید از نظر وزن و قافیه توی آفساید باشه و اگه جمله قصاره باید حتما موضوعش یا رفاقت و دوستی باشه یا مادر…! (دقت کنید که جملات قصاری با مضمون یار و معشوق و یا نوشته هایی برای رفع چشم زخم مختص راننده های بیابون و ماشینهای سنگینه و یه جواد واقعی و آگاه هیچوقت از این مدل نوشته ها داخل شهر استفاده نمیکنه)
مثلا به این شعر دقت کنید:
“آخرش میام یه روزی حاجتمو ازت می گیرم…میام تو بین الحرمین برات میمیرم…”
و یا این جمله مختصر و مفید و بسیار گویا که می فرماید: “رفیق بی کلک مادر” و یا "خوش رکاب" !
به هر حال یه ماشین اینچنینی در اصل یه بیلبورد متحرکه که جهان بینی و مرام راننده ش رو باید بشه از روی نوشته هاش از ۵۰۰ متری به روشنی تشخیص داد…راننده های چنین ماشینهایی ذهنتیتشون اینه که مثلا یه روزی پشت چراغ قرمز که ایستادن و تو عالم خودشونن یه دفعه یکی تق تق بزنه به شیشه و وقتی شیشه رو میدن پایین ببینن که یه خانوم خوشگل و متشخص که در اصل راننده ی پرادوی پشت سری هست گریه کنان خودش رو از همون لای پنجره میندازه توی آغوششون و کاشف به عمل میاد که مثلا با خوندن یه شعر مثل این ” بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع…عشق آمد و گفت من بی سوادم! ” عاشق مرام و نکته بینی راننده شده…!
برای چنین ماشینهایی داشتن آرم بنز و یا بی ام دبلیو هم مفید واقع میشه و در اصل فلسفه این کار برمیگرده به اینکه طرف احتمال میده از اونجا که خیلی ماشین رو دستکاری کرده ممکنه یه عده فکر کنن طرف واقعا بنز یا بی ام دبیلو سواره…!
حالا دیگه نمیخوام وارد جزئیات بشم و از تیپ راننده که حتما باید یه لنگ قرمز دور گردنش باشه و کاپشن خلبانی و شلوار شیش جیب بپوشه و پشت مو گذاشته باشه و موهاش فرفری باشه و یا حمیرا گوش دادنش و یا تزئینات داخلی ماشینش چیزی بنویسم…


 
 
روبرویم ایستاده بود به چهار پا
نویسنده : مجید - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

از صبح کنار در ایستاده است . نه اینکه خودش بخواهد ،با طنابی کلفت به درختی بسته شده و انگار منتظر است . در نگاهش هیچ چیز نیست، خیلی آرام و با طمانینه دارد علف های کنار باغچه را می خورد . میروم مینشینم روبرویش و زل به چشمهایش می زنم . کمی نگاهم می کند و آنهم حسابم نمی کند .سرش را آرام پایین می برد و به علف ها مشغول می شود . راستش بهش حسودی می کنم .بی خیال از همه چیز و همه جا، اصلا برایش مهم نیست چرا صبح که بیدار شده است چهار دست و پایش در هوا بوده و عقب موتوری در سبدی بزرگ ،حتما به خودش آمده است .

هیچ تعجبی از سرعت و ازدحام ماشین ها نکرده است . حتما میدیده این فلزهای مکعبی بزرگ را که به سرعت از کنارش رد می شده اند .حتما چاله چوله های این شهر همیشه خاکستری را حس می کرده و بر عکس ما که فحش به شهرداری می دهیم نهایتش صدایی از گلویش بیرون می آمده و باز زل می زده به آسمان آبی و ابرها که به سرعت از برابرش رد می شدند . جدن گوسفند بودن سعادتی است ،چشم که باز می کنی جلویت علف میریزند و میخوری و میخوری و پروار می شوی. اصلا نمی فهمی چه بوده ای و چه هستی و برای چه اینهمه به تو محبت می کنند.نه عشقی نه درسی نه هیچ دغدغه و نگرانی ای در کار است ،فقط میخوری تا آماده سفر آخرتت بشوی .نه نگرانی مادر و پدری را داری که دارند لحظه لحظه پیر می شوند نه غم دلهایی که شکسته ای روی دوشت سنگینی می کنند و نه غم نان داری .تنها غمت علوفه است و جفتی برای تولید مثل که انسان های مهربان همه را برایت فراهم آورده اند.

دست آخر هم یک روز می آورندت و دم خانه ای مثل خانه همسایه ما می بندندت و خلاص .

 نیم ساعتی می شود روبرویش نشسته ام .کم کم اهالی خانه بیرون می آیند و مردی که اصلا به قصابها نمی خورد و ضعیف تر از آن است که حتی پشه ای را بکشد ،کاسه ای را پر آب می کند و جلوی دهان گوسفند می گیرد . طفلک با خوشحالی آب را می خورد و به خیالش که مثل هر روز قرار است علوفه اش را بدهند شروع به تکاپو می کند .مرد با دستی دو تا قند در دهانش می گذارد و نامرد نمی گذارد مخاط زبان ،شیرینی را حس کنند و کارد زنگ زده سیاهش را بیخ تا بیخ گلوی حیوان می کشد . خون است که می ریزد بیرون و  میان زمین و هوا شروع به لنگ جهاندن می کند .انگار برای رفتن از دنیا دارد می رقصد .کم کم چشمهایش ثابت می شود و قندها از لای دندان های بزرگش می افتد بیرون . من می مانم و خیابانی سرخ و همهمه صدای صلوات و گوسفندی که دیگر نیست .

 

لا اقل

سیراب تیغ را بر گلو می بیند

هر روز

هزار آرزوی تشنه را

در من سر می برند


 
 
پاییز و عطر تنت
نویسنده : مجید - ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
 

پاییز که می رسد انگار عطر تنت را در هوا می ریزند .نفس که می کشم ریه هایم از تو پر می شود و نگران بازدمی هستم که تو را از من می گیرد کاش می شد نفس را برای همیشه در سینه نگه دارم تا عطر تو در من ثبت شود .

حال و هوای نوزده سالگی تکرار ناشدنی است. گویی آنقدر قد کشیده ای که می توانی از پس زشتی ها دنیا را ببینی و از همه مردم و روزمرگی هاشان خلاص شده ای، ابدیت با تو است و تو در زلال حماقت جوانی انعکاس خودت را می بینی که ایستاده ای کنار خیابان تا بیاید و دستش را بگیری و وصالی که تنها در چند دیالوگ مختصر سر و تهش هم می آید و او برود و دلت را با خودش ببرد، و باز شروع شود انتظاری به درازای شب های پاییز...

افسانه ای که درست در همین روزهای سال 85 شروع شد و درست در همین روزهای 86 تمام. سالی به درازای یک عمر در یک چشم به هم زدن تمام شد و من ماندم و کوله باری از خستگی. خستگی که هنور در شانه هایم حس می کنم.

نمی دانم قرار است چند پاییز دیگر برایم با این حس و حال بگذرد، حس غریبی که دیگر برایم خیلی آشنا شده، حس پیچیده ای که دیگر برایم خیلی ساده شده، اما همچنان  نقره داغم می کند، همچنان قلبم را می سوزاند، همچنان عذابم می دهد.   

همه اینها برای دیروز است دیروز که اگرچه جدایی و تنهایی داشت از امروز بهتر بود و بیشتر دوستش داشتم. دیروز روزگار شادی بود که گاهی غمگین می شدم و امروز روزگار غمگینی است که گاهی خوشحال می شوم . خوشی هایی که همه زود گذر است و به راستی که انسان با غم زاده شده و حیف که دیروز تمام می شود، حیف که دیروز می میرد...

 

قیمت سکه بانک ملی بانک کارگشایی

 

 


 
 
باز از نو شروع می کنم
نویسنده : مجید - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
 

تصمیم گرفتم بعد از 4 سال باز وبلاگ نویسی رو شروع کنم...

ولی این دفعه یه کم با سبک جدیدتر.سعی می کنم تمام  مطالب و عکس ها هم از خودم باشه.

می خوام همین جا از دو نفر که منو به نوشتن دوباره تشویق کردن و می کنن تشکر کنم.

منتظرم باشین.

به زودی....


 
 
← صفحه بعد